پدر ! گاهی به پروانه ها, قاصدکها, آینه ها و ابرها التماس می کنم که پیغام مرا به تو برسانند. بعضی وقتها نام تو را که می شنوم و نسیم خسته را که می بویم, بی اختیار گریه ام می گیرد.
هر روز عکس تو را پیش رویم می گذارم, اشکهایم را برایت ترجمه می کنم, سفر عاشقانه ی شمع را شرح می دهم, از جدایی نی ها می گویم و غصه هایم را لای دفترچه ی خاطراتم پنهان میکنم.
پدر ! نگاه کن ! دنیا دارد به سرعت از مقابل من عبور می کند و من بالاخره با روزهای جوانی وداع خواهم کرد. پس کی می خواهی حرفهای گیسوانم را بشنوی؟ کی می خواهی با دلم احوالپرسی کنی؟ کی میخواهی دستهای تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟
من گرمتر از تابستانم و پر حرارت تر از شقایقها. من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سیاره ای دور جاری شود. من از همه سایه ها به تو نزدیکترم. من از همه ایینه ها به تو شبیه ترم.
وقتی می خواهم از تو بگویم, احساس می کنم شاعرتر از من کسی نیست. احساس می کنم همه ی گلها در من اجتماع کرده اند و بر گلبرگهایشان نام تو نوشته شده است.
پدر ! در آن شب نحس و تاریک پاییزی هجرتت, همان لحظه ای که آخرین نفس را کشیدی من اولین قدم را به اتاقت گذاشته بودم. انگار منتظر بودی که وقتی نفس آخر را می کشی من نزدیکت باشم. من چهره ی تکیده از درد بیماریت را که خاموش شد دیدم, چشمانت به سقف اتاق خیره بود.
پدر ! ای عزیزتر از جانم! می خواستم آن لحظه را فریاد کنم اما فریادم خاموش بود. صدایی از حنجره ام شنیده نشد. خفه شدم, در خود شکستم, ویران شدم. مجنون وار به دنبال آغوشی برای دل گریانم می گشتم و آغوش گرم مادر را تنها پناهم یافتم.
پدر ! نگاه کن ! من پرسوزترین کتاب جدایی ام, چون تو حتی فرصت خداحافظی هم به من ندادی!
پدر ! تو با من خداحافظی نکردی!
با عرض پوزش از اینکه مدتها این وبلاگ غیرفعال بوده و دلیلش بیماری سرطان و مرگ پدر عزیزم بود.
دوباره این وبلاگ رو فعال میکنم.
آن زمان که خورشید قلب من برای همیشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهایم جاری بود برای همیشه خشکید
آن زمان که لبهایم برای همیشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در میان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از میان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای یک بار و آخرین بار من را در خوابت ببین
ببین که چگونه تمام استخوانهایم و تمام افکارم در گمنامی وتنهایی پوسیدند
و من از میان رفتند
و آن لحظه من تنها یک چیز دارم
و آن خداوند یکتاست که بیشتر از همیشه به او نزدیک شده
اما آنگاه مطمین باش
که برای اولین بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زیرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه میگیرد
کوچهایی که میان من و تو بود از فردا نگفت
از رویای زیبای دنیا نگفت
از سبزی دست های پر محبتت هیچ نگفت
کوچه ای ساکت بود بی خروش بی عشق بود
نمیدانم چرا؟
کوچه ای که میان من و تو بود زیبا نبود

سه شعر بهاری از فریدون مشیری

خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش نوروز پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جهان
که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد پرسیدنی
سراسر همه مژده ی ایمنی
در این صبح فرخنده ی تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفــتـاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده ی رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد عقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهارروی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکباره آواز شده ست
و درخت گیلاس
هدیه جشن عقاقی ها
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست؟
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
هیچ یادت هست
با سر وسینه ی گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن
مستی زندگی از چشم سیاهت گیرم
هر نگاهت به تنــم آتش تب میریزد
بوسه ای ده که بدین شعله گواهت گیرم
هر زمان می دهدم چشم تو پیغام وصال
و این پـیام از نگاه ها به نگاهت گیــرم
گل لب را به نسیم سخنی رنجه مـدار
که هزاران خبر از طرز نگاهت گیرم
می روی در شب ظلمانی ام
تا من از اشک , چراغی سر راهت گیرم

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم
بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم
اما
برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است

باورم شد انگاری دنیا بود و صدای تو
دستای گرمت شفای دستای سردم شده بود
نگاهت یه قاب تو ذهن خسته ی من بود
تو خیالم با تو ساخته یه اشیونه
اما تو گریزان از من بی بهونه
لحظه های بی تو بودن شادی نداشت
حاصل با تو بودن واسه من غم و غصه داشت
کاش بدونی بی تو این دنیا رو نمی خوام
یا بیا یا بدون تا ابد جز تو کسی رو نمی خوام
با من بمان زیبا ترین دور از تو برمن تاب نیست
در عالم عاشقانه تو تصویری از مهتاب نیست
این گونه سر دادم سخن در محول خود و كهن
هنگام عبد بندگی جزء سوی تو محراب نیست
شمع وجودم آب شد احوال مجنون یاد شد
بی نام تو لیلا ی من كاخ دلم را باب نیست
آهنگ آواز منی شیوایی ساز منی
اكنون كه گفتی با منی دیگر دلم بی تاب نیست

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

بارانی ام , بارانی ام , بارانی از آتش
یك روح بی پروا و سرگردانی از آتش
.
این كوچه ها , دیوارها , اصلاً تمام شهر
سوزان و من محبوس در زندانی از آتش
.
اهل غزل بودم ، خدا یكجا جوابم كرد
با واژه ای ممنوع ، با انسانی از آتش
.
بی شك سرم از توی لاكم در نمی آمد
بر پا نمی كردی اگر طو فانی از آتش
.
تا آمدی ، آتشفشانی سالها خاموش
بغضش شكست و بعد شد طغیانی از آتش
.
كاری كه از دست شما هم بر نمی آمد
من بودم و در پیش رویم خوانی ازآتش
.
این روزها محكوم ِ اعدامم به جرم عشق
در انتظارم بشنوم ، فرمانی از آتش

در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند
انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت
امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند
ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان
حالا به من رسیده و در من نشسته اند ...
من باز گیج می شوم از موج واژه ها
این بغضهای تازه که در من شکسته اند
من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم
اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم
شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم
هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم
شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را
کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ...
هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم
زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود
گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟
آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی
زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی
مـکـتــوب ِ یــار ؛
نـیـاورده ســت ؟
.....
هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم
هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ...

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

چـه بگــویم
غـصه نـانم امـان بـبریـده است
و تـو تـکـرار کـنان
آه از عـشق هـم آخـر سخـنی بـایـد گـفت
چـه بگــویـم از عـشـق؟
مـن کـه صـد در بـه ادب بـگــشودم
و دو صـد پـند پـدروار مـرا
بـه سوی بـیکـاری سوقـم داد
بـه سوی بـیمـاری
چـه بگـویـم بـا عـشق؟
یـک شـماره تـلفن
که حروفــش هـمه در دفـتر من سایــیده است
و نـشان و نـام صـاحـب آن
زیر صـدها خـط درخـواست زهـم پـاشـیده است.


تبلیغات